کتاب خوانی!

تربچه و آقای عزیز خوابن, در نتیجه: سلام شب بخیر!

نمیدونم چه حکمتییه، درست زمانی که میخوای سر صدا نکنی همه کارات صداناک میشه! الان دیگه فقط مونده در دیوار خونه حرف بیان چه برسه به این سر و صدای صفحه کلید اونم بغل گوش آقای عزیز! نفس هامم مثل جغجغه تربچه ام صدا میده!کلافه 

تربچه جونم اسمش امیره و یه سال و دو ماه و ٢۵ روزشه! راه افتاده وهشت تام دندون داره و امروز از بس که با پسر عموش آتیش سوزوندن  تا اومد تو ماشین خوابش برد!قلب

امروز که داشتم کتاب بیوتن امیرخانی رو میخوندم  اونم خونه مادرشوهرم! بنده خدا فکر کرده بود کتاب درسیمه! نمیدونم بعد که فهمید چه فکرایی کرد!!استرس

عشق ارمیا هم برام جالب بود و هم کمی عجیب اینو به خاطر ازدواج نیمه سنتی ام نمیگم چون از اولش هم همیشه اینو به خودم و بقیه میگفتم که آدم باید عاقلانه ازدواج کنه و عاشقانه زندگی، کاری که ارمیا بر عکس داره انجام میده!

پ.ن1: و خدایی که در این نزدیکی ست.....

پ.ن2:تازه یادم افتاد تو این همه کلید کامپیوتر نقطه کجاست!!!خجالت

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 48 بازدید