به همین سادگی

من تربچه و آقای عزیز

دلتنگی ها

سلام.

 ممنون از همه شما دوستان خوبم از ابراز همدردی و دلداریهاتون.. مخصوصا مامان آرتین که من همچنان برای سلامتی مادرشون دعا میکردم بی خبر از اینکه....

بابابزرگم مرد نازنینی بود و به همین خاطر خیلی امیدوارم که  اون دنیا جاشون خوبه .

ایشون رفتن اما برا اونهایی که هستن یه عالمه دلتنگی جا گذاشتن. حالا جدا از همه اینها برای من یه چیز دیگه هم این وسط خیلی مهم بود و اون اینکه نمیدونستم عکس العمل  امیرمهدی در این مورد چیه و از همه بدتر اینکه اگه سوالی پرسید چی بهش بگم. آخه تو این سن بچه ها خیلی حساس هستند و یه جواب نادرست پایه های فکری نادرست تری رو براشون ایجاد میکنه. کلا تو مراسم تشییع و دفن نبردمش و باهم بودیم. سر مزار هم که میرفتیم از اینکه بابابزرگ زیر خاک هستش و دفنش کردیم چیز بهش نگفتم و اونم این قدر سرگرم بالا پایین رفتن از قبور بود که اصلا نپرسیداینجا کجاست. از سوالاتش   این بود که چرا بابابزرگ دیگه تو تختش نیست و منم گفتم چون رفته پیش خدا. بعد گفت چرا؟ گفتم چون اونجا بهتر از اینجاست. پرسید ما هم میریم؟ گفتم هروقت خدا بخواد ماهم میریم.

میگه دلم براش تنگ میشه. گفتم بابابرزگ شده مثل خورشید که هرجا بری هست.. هروقت دلت تنگ شد باهاش حرف بزن میشنوه.. تازه شاید تو خوابت هم بیاد تا ببینیش. دیگه یادم نمیاد سوال خاصی کرده باشه. اما هنوز هم میگه که دلش برا بابابزرگ تنگ شده.مثلا امروز بی هوا اومده میگه: مامان من دارم یه شعر غمگین میخونم. میگم: مامان تو نباید شعر غمگین بخونی . تو همش باید شاد باشی.میگه:آخه دلم برا بابابزرگ تنگ شده که رفته پیش خدا...

 فقط میتونم ببوسمش.

سعی میکردم جلوش گریه نکنم و همون مامان همیشگی باشم. این بودکه کلا خیلی تو فکر نرفت و براش مساله نشد. تو مراسم ختم فقط یه کم شلوغی کلافه ش کرد که بردمش تو ماشین تا آروم باشه. بالاخره همه اینا جزو مراحل زندگی هستش که متاسفانه خیلی از ما از جمله خودم، خودمون رو براش آماده نکردیم و این جور موقع ها ست که توش میمونیم. مثل من که آخرش کارم به بیمارستان کشید و نزدیک بود دخترکم رو سورپرایز کنم . ولی به لطف خدا الان خوبم و با دعا کردن برای پدربزرگم و خوندن قرآن خودم رو آروم میکنم که  بی نهایت موثر و آرامش بخشه.

از خدا میخوام سایه بزرگتر هامون رو بالا سرمون نگه داره و روح همه گذشتگان رو غرق رحمت بی پایان خودش کنه. آمین.

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط نظرات ()


بابابزرگ

بابابزرگ نازنینم ، تولد آسمونیت مبارک.. ولی دلم برات خیلی تنگ میشه.خیلی.

پر کردن جای خالیت روی زمین برامون ممکن نیست... کاش بیشتر پیشمون مونده بودی.

+ نوشته شده در دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


"این روزها که میگذرد مثل برق و باد"

این روزا هروقت به امیرمهدی نگاه می کنم یادم میفته که کمتر از دوماه دیگه س که این جوری میتونیم باهم باشیم... دوتایی!

از طرفی دلم میگیره برا این لحظه هایی که تند تند دارن تموم میشن و روزهای من و پسرکم رو قراره با یکی دیگه تقسیم کنن   و    از طرف دیگه هم شوق در آغوش گرفتن  کوچولویی که نمیدونم چه شکلیه و چه اخلاقی داره و چه جوریه  شدیدا قلقلکم میده.

کلا حال این روزهام یه جوریه.....

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط نظرات ()


 

سلام سلام

این قدر از دیدن این همه اظهار لطف و محبت شما خوشحال شدم که واقعا نمی دونم چی بگم. دست همتون درد نکنه.

 دخترم هم تشکر میکنه که این همه ازش استقبال کردید!!قلب

خیلی ذوق زده ام. از همین الان دارم واسه آقای عزیز پشت چشم نازک میکنم و از برنامه هایی که قراره با دخترم داشته باشم براش خیال بافی ها میکنم. البته از پسر گلم هم غافل نیستم ها!! بین خودمون بمونه از وقتی فهمیده داره صاحب یه آبجی میشه این قدر دلبری میکنه و آبجی جون آبجی جون میگه که بیا و ببین!و از اونجا که کار دنیا همیشه برعکسه می ترسم که اینا فقط تا قبل به دنیا اومدنش باشه و بعدش ....

این دوران مخصوصا این ماه های آخر واقعا داره بهم سخت میگذره. ولی دارم تمام تلاشم رو میکنم که به امیرمهدی و آقای عزیز سخت نگذره و خیلی غرغر نکنم براشون. از همین الان دارم فکر میکنم برا امیرمهدی چی تهیه کنم تا وقتی دخترک میاد بهش بدم و بگم از طرف خواهرته. خیلی سخته.  یه چیز دیگه هم که خیلی فکرم رو مشغول کرده نحوه برخورد با مسایلی هست که دخترونه پسرونه اس. حتی اینکه چطور جلو امیرمهدی بچه رو عوض کنم یا بعدها بخوام ازپوشک بگیرمش برام مساله شده... جدا خواهش میکنم اگه نظری دارید یا تجربه ای حتما بهم بگید.

 برا همتون آرزوی سلامتی و شادی میکنمقلب

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


نی نی نامه!

و ما به زودی صاحب یک اژدها بانو خواهیم شد! باشد که رستگار شویم و از شعله های آتششان در امان!!!

از خوشحالی و اینکه اصلا توقع نداشتم اینی که توی دلم با این شدت و حدت لگد میزنه یه خانوم کوچولو باشه تا خونه اشک ریختم و از خدا تشکر کردم....

اگه بدونید خرید کردن برا دختر چقدرررررررر مزه میده همش میرفتید لباسای دخترونه می خریدید!

هرچند آقای عزیز از شدت قیمتها سرسام گرفته و دیگه منو تنهایی نمیفرسته خرید! آخه من جو گیر فقط کم مونده واسه جهازش خرید کنم!! امیرمهدی هم از ذوقش نمیدونه چیکار کنه، هی میاد دهنش رو میاره کنار دلم و با آبجیش صحبت میکنه. آخرین چیزی که شنیدم بهش بگه این بود که:خواهر تو هدیه ی خداوند دانا و توانایی!! ولی الان نمیتونی از شیکم مامان بیای بیرون!!خنده

در راستای همین فرمایشات فلسفی کلاس بالا این رو هم بگم که در پارک به پسری که هی میخواست بهش بفهمونه که ازش بزرگتره یه نگاهی انداخت و گفت: خیلی بی خردی!!(آخر فحش فرهنگی!! مامان بابای بچه هه چشماشون چهارتا شده بود بنده خداها!)

و زندگی جریان دارد.......

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


غرغر نامه

من: امیرمهدی بیا غذا تو بخور.

_نه، من  الان نمیتونم بخورم  چون رژیم گرفتم!!!!

امیرمهدی: مامان اگه منو اذیت کنی دیگه به دنیا نمیام.. اون وقت باید بری یه امیرمهدی دیگه پیدا کنی ها..!!!

×××××××××

اینقدر خسته ام که حد نداره. تربچه م از یه طرف تربچک (تربچه کوچیکم) هم از یه طرف. برعکس بارداری قبلیم که تا چشم رو هم گذاشتم تموم شد، این روزهام حسابی کشدار شده.با اینکه کلی کار سرم ریخته ولی این هفته ها و ماه ها انگار در جا میزنن.کلی خرید مونده واسه تو راهی مون که چون نمیدونم چیه باید صبر کنم تا بدونم چه رنگی و چه مدلی باید بخرم.

امیرمهدی تو نوزادی ش خیلی اذیتمون کرد. اون قدر که دیگه آقای عزیز قید بچه رو زده بود. حالا هم هر چند وقت یک بار یادش می افته و میگه: وای!! بازم روز از نو!شب بیداری ها و مریضی ها و گریه های مدام و اینکه بشینیم میلیمتر میلیمتر و گرم گرم بزرگش کنیم تا بشه روش حساب کرد !!

من ولی امیدوارم این یکی برعکس داداشش بشه و آروم و خوش غذا باشه! آمیــــــــن!

راستی ما رسیدیم به دوره "چرا.. چرا" . یعنی روزی هزار بار امیرمهدی میپرسه :چرا.

اینقدر جالبه که خدا میدونه. یعنی بابت ترک خوردن رنگ دیوار هم باید به هزارتا چرا جواب بدم. یه کار جالب دیگه هم که تازه یاد گرفته گره کردن دستاش از پشت زیر زانو هاشه که بعد تلاش میکنه اینجوری راه بره.

به یاد همه تون هستم. شما هم به یاد ما باشید!

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


چرچیل کوچولو

( در میهمانی زنانه مادر شوهر)

اقوام: امیرمهدی نی نی تون چیه؟

امیرمهدی: وقتی به دنیا اومد می فهمید.مژه

یکی دیگه: داداشیه یا آبجی؟

_(بعد کمی فکر) :هم داداشه هم آبجی!!از خود راضی

جیغ ملت میره هوا: مامان خانومی دو قلو بارداره!!!!

من:وقت تمامتعجب

مادر شوهر: حالا مطمءنی؟ نکنه دو قلو باشه؟!

من : نه بابا. اگه دو قلو بود که سونو نشون میداد.

از دیگر اقوام:امیرمهدی اسم نی نی تون رو چی گذاشتین؟

امیرمهدی: هروقت اومد یه چیزی میذاریم دیگه.ابرو

_ کی میاد؟

_هروقت همه لباس هاش رو خریدیم و شیشه و لحاف تشک داشتش میاد!!!عینک

_مردیم بابا.. از بابات حرف کشیده بودیم راحت تر بودیم آه...

یعنی جماعتی رو سرکار گذاشته بود این بچه!نیشخند

 

+ نوشته شده در دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


آخرین فرمایشات تربچه ای

_مامان ، من خیلی خسته ام.. بذار یه کم "بدو بدو" کنم تا حالم جا بیاد!!

_خیلی داری اذیتم میکنی ها!!! یه کاری دستت میدم که دستت خسته بشه!!!

_من چایی خیلی دوس دارم.. حال دلمو خیلی خوب می کنه!

××××××××

یکی از اشتباهات بزرگ من راضی شدن به خرید یکی از سی دی های بن 10 برا امیرمهدی بود. داغونمون کرده از بس ادای این موجودات رو در میاره،  تو سرما و گرما یکی از آستینش هاش بالاست که ساعت خیالی ش پیدا باشه و تو حموم نمیذاره به مچ دستش لیف بکشم مبادا که ساعتش خراب شه...ابرو اصلا فکر نمیکردم قوه تخیلش تا این حد قوی باشه.  یهو میبینی محکم کوبید رو مچش و شروع کرد به دویدن و بالا پایین کردن و جنگیدن با موجودات فضایی که مثلا من الان چهار دستم. کم ورجه ورجه میکرد این هم اضافه شد. به عنوان یه تجربه میگم که اصلا چیز جالبی نیست این برنامه و فقط حرفهای زشت و کارای الکی یاد بچه های میده. اگه تا حالا نخریدین برا بچه هاتون اصلا نخرید! برگشته به عموش میگه کله کدو..( یکی از اون تیکه هایی که دخترعموی بن بهش میپرونهعصبانی). یا به یکی دیگه  میگه: نادون بزرگ.. گرفتار شدم یعنی!کلافه

×××××××××

هفته دیگه میرم سونوگرافی برا فهمیدن جنسیت این یکی. راستش از اینکه نمیدونم چیه خیلی هم بدم نمیاد. مثل امیرمهدی که سورپرایز بود برام. ولی آقای عزیز اصرار داره بفهمه. این قدر برا انتخاب اسم تو سرو کله هم می زنیم که حد نداره.!!اولش میگفت اسم دخترمون رو شما انتخاب کن پسر با من.. حالا همش داره اسم دخترونه انتخاب میکنهسوال. اونم اسمایی که من دوستش ندارم.خلاصه که خدا به خیر بگذرونه این جریان رو. ما یه شوخی داشتیم سر امیرمهدی که چون بچه ی ماه صفره اگه پسر بود باید بشه صفرعلی و اگه دختر شد صفره( ها تانیث)!!!!!!!خنده حالا  با این اوضاع فکر کنم واقعا این جوجه یا بشه شعبون علی یا شعبانه!!!!!قهقهه

+ نوشته شده در شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


احوالات این روزهای ما

سلام

دیدید بالاخره عید تموم شد!! نیشخند البته ما عید دیدنی هامون تا همین دیشب ادامه داشت ولی بالاخره تموم شد..

واقعا بعضی روزاش دیگه حوصله مو سر می برد. هی بشین ببین کی میان و تو کی باید بری. .. بی خیال.

آقا پسرمون حسابی بزرگ شده و شیطونی هاش بیشتر از کلامی بودن به عمل تبدیل شده و خلاصه خوش میگذره بهم.اوه

استراتژی جدیدش هم در مواقعی که باید تنبیه بشه و کار خوبی نکرده اینه که با یه مظلوم نمایی بی حدی میگه:" آخه مامان..من که به  خاطر تـو به دنیا اومدم..." و با این جملات گوش هامون رو  دراز میکنه و زبونمون رو کوتاه(رسما!!)ابله

این یکی نی نی هم دست کمی از خان داداششون ندارن و بسیار هماهنگ با ایشون عمل میکنن : یعنی زمانی که این یکی آتیش میسوزونه این یکی آرومه و وقتی این یکی آرومه ایشون مثل نهنگ تو شیکم بنده خودشو می کوبونه این ور اون ور..عصبانی

کلا امیرمهدی بسیار خوب با قضیه نی نی کنار اومده و میگه: مامان بهش یاد بده هرجا من میرم دنبالم بیاد که من از دستش فرار کنم!!! یا شبها نمیره تو تختش و میگه: حالا بذار تا نی نی به دنیا نیومده من پیشت بخوابم..خنده

واگه نباشه لوس کردن ها ی آقای عزیز، میشه به آینده این جوجه ها امیدوار بود!

یه مقدار سخت شده برام بعضی کارها از جمله بالا رفتن از پله ها.به قول پسرک: مامان تو با این شیکم قلمبه چه طوری میخوای از این پله ها بالا بری؟؟!! اما الحمدلله در کل خوبیم و دعاگوی دوستان هستیم و بهتون سر میزنیم!لبخند

+ نوشته شده در شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱ ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ توسط نظرات ()


بهاریه

سلام سلام!

عید همه مبارک! چقدر دلم تنگ شده بود! کاش وقت داشتم میومدم به تک تک تون سر میزدم ولی مگه این تعطیلی میذاره!!! والله برا همه تعطیلیه برا ما آخر کار و تلاش! دیگه دارم از نفس می افتم. فکر کن اول صبح باید دنبال پسرک بدوی ولو کاری هاش رو جمع کنی و جای انگشتای کوچولو و نوچی ش رو از رو شیشه  و مبلمان پاک کنی و هول هولی یه جارو کنی و جای خالی میوه شیرینی ها رو پر کنی که الانه که مهمون برسه..و مدام به تربچه و پدر محترمشون سفارش کنی ناخنک نزنن، ولو نکنن، شیرینی به دست تو خونه رژه نرن... جمع کردن های بعد رفتن مهمونا هم که جای خود داره.بعد تند تند یه چیزی بپز برا اهالی خونه که انگار بیشتر از خودت خسته اند و نمیتونن حتی یه لیوان ببرن سر سفره.  وای که خفه شدم رسما. یعنی شبها جنازه بیشتر از من جون داره.

فسقل  تو دلی هم که کم کمک داره ورجه وورجه هاش بیشتر میشه و کمر درد ها و کتف دردهام هم بیشتر!

حالا به اینا مریضی پدر شوهر رو هم اضافه کنید و اینکه چند روز تو سی سی یو بود بنده خدا. خلاصه اینکه این عید ما حسابی شلوغه. امیدوارم زودتر تموم شه بریم سر کارمون!

بازم عیدتون مبارک قلب

 

+ نوشته شده در شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱ ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


احتمالا آخرین پست امسال مامان خانومی و تربچه ش!

سلام.

دیدید داره تموم میشه؟ یه سال دیگه هم رفت پیش باقی سالها. خدایش بیامرزاد!! امسال جزو سالهایی بود که اولش برام با سختی شروع شد و اذیت کرد یه خورده، ولی رفته رفته باهم کنار اومدیم تا این چند روز باقی مونده چه پیش آید...

پیشاپیش سال جدید رو به همه دوستان خوبم تبریک میگم و از صمیم قلب براتون یه عالمه آرزوهای خوب میکنم..

_آهای اونایی که هنوز کسی پیداتون نکرده.. انشالله امسال مزدوج شین!

و کسانی که کسی پیداتون کرده اما هنوز نیمه راه هستین.. انشالله امسال عروسی تون!

و البته کسانی که سالهاست عکس عروسی تون داره بهتون میخنده ولی خنده های کودکی تو خونه تون نپیچیده.. انشالله امسال نی نی دار شید!

و صد البته کسانی که الحمدلله بچه های خوب! و گلی! دارید .. انشالله که رستگار بشید و امسال خدا به دادتون(دادمون) برسه و صبر و سلامت بده که انشالله سالهای بعد رو هم ببینیم!!!و نی نی تو راهی های همه مامان ها هم به سلامتی و به موقع بیان بیرون!

باقی رو هم به رحمت الهی حواله میدم که انشالله عاقبت بخیر بشن و سال خیلی خیلی خوبی در انتظارشون باشه.!

(-تمام بندها مخاطب خاص داشت!!!)

.

و کلا این روزها همش زمزمه میکنم: زندگی رسم خوشایندی است...

از احوالات این روزهای خان والا (امیرمهدی خان) باید بگم که از این ور ما جمع میکنیم  و از اون طرف ایشون میپاشونن !(یعنی رسما انگار نه انگار این خونه یه بار تکونده شده!هر روز بدتر از دیروز..) و اگه کاری مطابق میلشون باشه من بهترین مامان دنیام و کلی هم نی نی مون رو دوس داره  و اگه خدای نکرده این طور نباشه بهتره که از خونه برم بیرون و نذارم نی نی دنیا بیاد!

آخرین سوالش هم این بود که مااین بچه رو از کجا آوردیم؟!بهش گفتم: خدا بهمون داده. میگه: خدا فهمیده بود من تنهام گفته این بچه بیاد؟؟

میگم:آره .  میخنده که : من خدا رو خیلی دوس دارم!

خدایا، منم خیلی دوستت دارم!

 همراه با بهترین آرزوها..

+ نوشته شده در شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط نظرات ()


یک تجربه

دیروز دوستی بهم گفت مهم ترین فعالیت بچه ها تو سن و سال امیرمهدی ما اینه که بتونن با دستاشون فعالیت کنن. قیچی کنن.. بچسبونن.. خمیربازی کنن و...

ما هم یه غلطی کردیم دور از جون همتون جو گیر شدیم خمیر بازی و قیچی دادیم تربچه مون و از همون دیروز هر بار پامو میذارم زمین و یه تیکه خمیر بهمون میچسبه آی دلم میخواد بزنم اون دوستمو!!! تازه اونم الان که هنوز عرق خونه تکونی مون خشک نشده!

آخه مگه میشه این فسقل ها رو کنترل کرد؟؟!!

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط نظرات ()