به همین سادگی

من تربچه و آقای عزیز

زندگی از دید مامان خانومی!

زندگی هرکسی یه جور و یه شکلیه. هرکدومم خاص و منحصر به فردن. مثل اثر انگشتامون. دونفر باهم یه زندگی دارن و هرکدومشون اگه بنا به هر دلیلی زندگی ش رو با شخص دیگه ای ادامه بده قطعا با زندگی قبلیش با فرد قبلی متفاوته. شباهت داره.. ولی یه جور نیست.

من هیچ وقت اون چیزایی که برامون تو زندگی مهم اند و براشون برنامه ریزی کردیم  و تلاش میکنیم واسش  رو کامل نمیدونم.. اما فکر میکنم تو زندگی خاص و منحصر به فرد من و آقای عزیز این جوری اگه باشه بهتره. مثل اینکه تصمیم گرفتیم امیرمهدی رو زودتر به دنیامون وارد کنیم یا کار من و ادامه تحصیلم چه طور پیش بره و هزارتا مساله کوچیک و بزرگ دیگه.

معمولا هم اصرار نداشتم بگم کار من درسته و مثلا: آی اونایی که شونصد سال! از ازدواجتون میگذره چرا مثل من فکر نمیکنین و هنوز بچه دار نشدین.. راهنمایی اگه بتونم دریغ ندارم ولی...

×××××××××××

 ما به زودی صاحب تربچه ای دیگر از نوع نقلی ش خواهیم شد...قلب

+ نوشته شده در یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط نظرات ()


 

تشکهای کپل و نرم رو از کمد درآوردم. اولی رو که پهن میکنم امیرمهدی با خوشحالی روش میخوابه و قل قل میخوره و نقشه میکشه که شب روش بخوابه.

دومی رو که میندازم باز میاد روش و حسابی کیف میکنه. یه دفعه میگه: کاش من دو تا امیرمهدی بودم که شب رو هر دوتاشون میخوابیدم!!نیشخند

×××××××××××××

انار کوچکی که مدتها پیش ترک خورده بود تمام دانه هایش بهشتی شدند...

تسلیت واژه کوچکیست... 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠ ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط نظرات ()


کلاس ریاضی

 میدونستید بچه ها ممکنه تا 12 بار در سال سرما بخورند؟

طول هر سرماخوردگی هم اگه عفونی نشه 5تا 14 روزه  که کامل خوب شه.

متوسطش رو که بخوام بگیرم حدود 8 روزه. هشت تا دوازده بار در سال با سلام و صلوات میشه 96 روز یا سه ماه و یه هفته تقریبا!!!

در خوشبینانه ترین حالت پیش بینی شده توسط پزشکان محترم ما یک چهارم سال آبریزش بینی و گلودرد و سرفه و عطسه  داریم!! یول

و ما در این یک چهارم هر سال داریم زندگی میکنیم و ویروس ها و باکتریها و میکروبها من و پسری و آقای عزیز رو ول نمیکنن!گریه

+ نوشته شده در چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


 

دوستان عزیز یه سوالی در راستای پست قبلی و نظراتی که دادین برام به وجود اومده... آخه وقتی که همه ما موقع اومدن به بلاگ ها اسپیکر رو خاموش میکنیم واقعا فلسفه وجودی اون آهنگ چیه؟!سوال

شوخی ها رو جدی نگیرین وبلاگ هم درحد چهاردیواری! اختیاریست!!نیشخند

از آهنگهای زیباتون لذت ببرین. در همین راستا  من هم قراره صدای نعره یه اژدهای خشمگین رو که بسی مورد علاقه پسری هستش در این جا قرار بدم!خنده

 

+ نوشته شده در جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


 

نذار عزیزم.. نذار گلم... بابا نذار این آهنگارو رو وبت. شاید یکی دوس نداشته باشه آهنگی که عشق شماست رو. شاید یکی حال نکنه موقع خوندن مطلبها آهنگ هم بشنوه. شاید یکی خودش داره آهنگ گوش میده..

 شاید هم یه مامان بیچاره ای نصف شب وقتی شوهر و بچه اش خوابن بخواد بیاد بهتون سر بزنه و یادش نباشه صدای کامپیوترش رو قطع کنه و اون وقت با این صدای آهنگ بیدار شن کل خونه.

نکنین این کارو لطفاچشمک

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


دعاهای تربچه ای

مامان من دلم میخواد اورجانس بشم!

این اولین باریه که امیرمهدی میگه میخواد یه کاره ای بشه

_دکتر اورژانس میشی؟

_آره. که هرکی مریض میشه بیاد پیشم من آمپولش بزنم!!خنده

×××××××××××

مامان کاش خدا به امام حسین یه تفنگ بده

برا چی مامان؟

که دشمناش نتونن بچه هاشو بکشنگریه

اربعین تسلیت باد و التماس دعا

+ نوشته شده در جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


سوالات فلسفی یک تربچه

مامان شما چرا منو خریدین؟

(تا میام جواب بدم)نه نخریدین خدا منو بهتون داده.. چرا خدا منو به شما داده؟

_ آخه من و بابا دلمون میخواس یه امیرمهدی ناز و خوشگل داشته باشیم برا همین از خدا خواستیم که تو رو به ما بده تا خوشحال شیم.قلب

_ آخه من که خیلی شیطونی میکنم.. همه جا رو ولو میکنم ..کثیف میکنمابرو

_ عیب نداره بعد که ولو کردی جمعشون میکنی

_ نه نمیکنم!!شیطان

_عزیزم حتی اگه جمعشون هم نکنی بازم من دوستت دارم. خیلی! 

××××××××××××××××

_مامان من خیلی تنهام. هیشکی نیست بامن بازی کنه. چرا من داداش ندارم با من بازی کنه؟ناراحت  (دلم اینقده براش سوخته که کم مونده اشکم درآد)

_خب از خدا بخواه که یه داداشی بهت بده.. اونوقت باهم ماشین بازی میکنین.. توپ بازی میکنین  (خوشحال شده و رفته تو فکر)

_کدوم ماشین رو بهش بدم؟

_ مثلا ماشین سفیده

_ نه! ماشین آبیه.

_ باشه

_ نه ! اون اگه من نباشم ناراحت میشه.. یه ماشین دیگه بدم بهش

_باشه.. اصلا میخوای یه ماشین براش میخریم؟

_ چه رنگی؟

_نمیدونم .. زرد میخریم.

_آخه من که ماشین زرد ندارم که..غصه میخورما!عینک

_خب نمیخریم

_نه بخر .. برا من بخرین. ماشین سفیده رو میدم به اون!!گاوچران

یول

+ نوشته شده در جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


 

مامانم به رسم اکثریت قریب به اتفاق مادر بزرگان داره امیرمهدی رو لوس میکنه.رو پاش نشوندتش و بهش میگه:تو عزیز دل منی.. تو گل خونه منی.. چراغ خونه منی..

که امیرمهدی افاضات میکنن: نه من دودکش خونه تونم!!!نیشخند

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


خود شیفتگی

تا به حال اینقدر از خوندن آرشیو مون لذت نبرده بودم!

اعتراف میکنم خیلی از خاطراتی که از امیرمهدی میخوندم رو اصلا یادم نبود و کلی ذوق زده شدم از یاداوری خرابکاریهاش و شیرین زبونی هاش .

اگه خیلی وقته که مینویسین حتما یه سر به مطالب قبلیتون بزنین و کلی خاطره بازی کنینچشمک

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


غرغرنامه یه مامان عصبانی

بعضی وقتا خیلی اذیتم میکنی. مخصوصا سر غذا خوردنت که دیگه رسما جونمو میگیری. مثل همین امشب.

بیشتر اوقات هم وقتی میخوام لباس تنت کنم بریم بیرون یه عالمه ادا اطوار در میاری و لجم در میاد.

سلام کردن رو هم هیچ جوری نمیتونم یادت بدم  حالا دست دادنت پیش کش.

اگه هم کسی بخواد باهات تلفنی صحبت کنه اونقدر مسخره بازی در میاری و جواب نمیدی و سر و کله ت رو میذاری رو زمین که همه پشیمون میشیم از اینکه گوشی دادیم دستت.

شبها هم می کشی منو تا بخوابی.. البته خواب که چه عرض کنم  بیهوش میشی و شیطنت رو ول میکنی.

خیلی عصبانیم الان ولی

دوستت دارم پسرکم! لبخند

 

+ نوشته شده در شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


برای تو

دلم نمیخواهد تو آن بالا باشی

و من این پایین..

میدانم پایین آمدن تو محال است

 پس من می آیم

 

پیچک ها

راه و رسم بالا رفتن را خوب میدانند

اما فقط اندکی صبر کن   تا ساقه هایم جان بگیرند...

+ نوشته شده در شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط نظرات ()


تولدانه

دیروز برای اولین بار امیرمهدی رو بردم به یه جشن تولد. تولد محمد حسن کوچولوی یک ساله که با مادرش اول همکار بودیم و بعد دوست که این دوستی پایدار تر از همکاریمون هست.هورا

تا قبلش تصوری نداشتم که امیرمهدی چیکار میکنه و عکس العملهاش تو جریانهای مختلف تولد چه خواهد بود  اما بعد باز کردن کادوها کاملا متوجه شدم با کی طرفم...

چشمتون روز بد نبینه ؛حضرت آقا گیر داده بودن به یه اسباب بازی که نداشتش و حالا غر نزن کی غر بزن و آخرش که از آه و ناله راه به جایی نبرد شروع کرد به گریه کردن(البته آروم و متین!!!اوه)

چون بچه ها در این سن همه چی رو میفهمن و درک میکنن غیر از نریختن آبروی پدر مادر و داشتن کمی صبر و منطق سریع از مهمونی اومدیم بیرون و تا اومدیم تو ماشین شروع کرد برا باباش درد ودل کردن که من از این ماشینا ندارم و غصه میخورم و ناراحت میشم!گریه

راستش نمیتونستم خیلی بهش سخت بگیرم چون تا حالا تو همچین موقعیتی نبوده و نمیتونست درک کنه قضیه رو. دلم براش سوخت راستش. حالا خوبه سطح فرهنگی و مادی ما واین دوست خوبمون خیلی تفاوت نداشت و مثلا اسباب بازیهای آنچنانی و تجملاتی تو هدایا نبود و خود مراسم هم خودمونی و ساده برگزار شد.. داشتم فکر میکردم اگه جایی دعوت شدیم که خیلی استیل زندگیمون به طرف مقابل نمیخورد اصلا نریم. فکر کن مثلا کادوها یه چیزایی باشه که بچه من آرزوشو هم نمیتونه داشته باشه یا اصلا تا حالا فکر نمیکرده که میشه همچین چیزایی هم داشت.

البته الان رفتن نرفتنش دست منه فرداها چی؟ مگه من میتونم همه رو از دستگاه ایکس_ری خودم رد کنم که ببینم چه جورین؟نگران

خدایا کمکم کن درست تربیتش کنم که هرچی که دید رو نخواد و اول با معیارهای زندگی خودش بسنجدش و بعد تصمیم بگیره چی رو بخواد و چی رو نه

موافقین؟؟سوال

 

+ نوشته شده در جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط نظرات ()